دروغ می گفت...
دیگری را دوست میداشت ، بارها گفتم دوستم داری؟
گفت : آری
تا دیری خاموش بودم ولی آخر از پای شکیها افتادم و گفتم تو را خواهم بخشید
آیا دل به دیگری بستی؟
گفت : نه !!
فریاد زدم بگو راستش را. تو را خواهم بخشید و از گفته هایت هر چند سنگین خواهم گذشت
عاقبت با آرزوی فراوان آمد و گفت :
مرا ببخش ، دیگری را دوست دارم
گفتم حال که تو سالها به من دروغ گفتی ، این بار من به تو دروغ گفتم
تو را هرگز نخواهم بخشید...
فرزند، می بینی که من چگونه تسلیم حوادثم، مثل من باش، از جهان کناره گیر شو.
خوشبختی و کامروایی میسر نیست.بکوش که تسلیم و خرسند باشی.
خوب و مهربان باش.جبین به نور تقوی روشن دار.
همچنان که خورشید شرار خود را در آسمان ها نمایش می دهد،
تو نیزروح خویش از دریچه ی چشمان آسمانی جلوه گر ساز.
فرزند، در این جهان کسی خوشبخت و کامروا نیست.
زمان برای همه کس چیزی ناقص و ناتماست.
چیزیست مبهم و تاریک که عمل ما را نیز از آن ساخته اند.
آری، همه ی جهانیان از سرنوشت خود ناخرسند و بیزارند.
چه تقدیر ملال انگیزی! همه ی خلق، در پی خوشبختی، از همه چیز محرومند،
و افسوس که «همه چیز» را هم مفهوم ناچیزیست!
هر کس در این جهان، به سهم خود در طلب و آرزوی همین «ناچیز» است،
که حرفی، اسمی، اندک ثروتی، یا نگاه و تبسمی بیش نیست!
بزرگترین شهریار جهان، اگر بی عشق باشد، از نشاط و خوشی بی بهره است.
گاه صحرا ی پهناور نیز به قطره ی آبی نیاز دارد.
آدمی چاهی است که همیشه تنهایی در آن تکرار می شود.
این سپهر بلند که به آلام و رنج های ما آگاهست،
بر ایام عبث و پر آوای حیات ما به چشم ترحم می نگرد،
و هر بامداد، سپیده دمان ما را با اشک های خود می شوید.
خداوند در هر گام راهنمای ماست،
و ما را بدانچه خود هست و بدانچه ما خود هستیم، دلالت می کند.
فرزند عزیز، از وجود اولاد آدم و از هر چیز این خاکدان حقیقی برمی خیزد،
و آن حقیقت پاک، که باید با آن هماهنگ شویم، و هر صاحبدلی بدان می تواند رسید،
اینست که: دشمنی نباید کرد، و دوست می باید داشت، وگرنه از همه چیز ناخرسند و نالان باید بود!
در بهمن 1378، هنگام ریاست جمهوری محمد خاتمی ، کنگره ای مرکب از 230 نماینده ایران، لبنان، مالزی، جمهوری آذربایجان، هند، فرانسه، آمریکا به ابتکار وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بنام "همایش بزرگداشت علامه محمد باقر مجلسی " در تهران تشکیل شد که هدف آن در نطق افتتاحیه وزیر ارشاد « تجلیل از خدمات علمی و فرهنگی و مذهبی علامه مجلسی و نقش شگرف آن بزرگوار در پیشرفت اندیشه و معارف اسلامی » اعلام شد. همین وزیر ادامه داد « که اگر این علامه اقدام به گردآوری احادیث و روایات ائمه اطهار نمی کرد لطمه ی جبران ناپذیری به جهان تشیع وارد می شد، و امروز وظیفه ماست که این میراث گرانبها را قدر بدانیم و شناخت آن را هر چه بیشتر توسعه دهیم. »
آقای مجلسی در قرن یازدهم هجری یعنی در پایان عصر صفوی میزیست، در کتاب 24 جلدی خودش که به عربی نوشته شده، و بعدا خودش گزیده هایی از آن را در چند اثر فارسی خویش آورده است، بیش از یک میلیون حدیث گردآوری کرده است که به نوشته ی خود او همه آنها از« منبع زلال سرچشمه ی وحی و الهام و از جانب مستقیم ائمه طاهرین » به او رسیده است.
کتاب بهارالانوار تقریبا در همان سالهایی نوشته شد که دیکسیونر فلسفی ولتر در قرن روشنگری اروپا نوشته می شد.
در اینجا چند نمونه حدیث از آن کتاب را نقل می کنم و آگاهی بر بقیه آنها را به مراجعه مستقیم خودتان به نمونه عربی بهارالانوار یا به خلاصه فارسی آن بنام « حلیـــة المتقین » که توسط خود مؤلف انجام گرفته است واگذار می کنم.
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
1- گشاده دست باش وجاری. (مثل رود)
2- همیشه مهربان باش. (مثل خورشید)
3- اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان. (مثل شب)
4- اگر عصبانی شدی خاموش باش. (مثل مرگ)
5- پاک باش و کبر نداشته باش. (مثل خاک)
6- در خطا عفو داشته باش. (مثل دریا)
7- اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش. (مثل آینه)
تقدیم به بهترینم
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با بنفشه ها نشسته ام
سالهای سال
صبحهای زود
در کنار چشمه سحر
سر نهاده روی شانه های یکدگر
گیسوان خیس شان به دست باد
چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم
رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم
می تراود از سکوت دلپذیرشان
بهترین ترانه
بهترین سرود مخمل نگاه این بنفشه ها
می برد مرا سبک تر از نسیم
از بنفشه زار باغچه
تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود
با همان سکوت شرمگین
با همان ترانه ها و عطرها بهترین هر چه بود و هست
بهترین هر چه هست و بود
در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهشت ها گذشته ام
من به بهترین بهارها رسیده ام
ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من
لحظه های هستی من از تو پر شده ست
آه
در تمام روز
در تمام شب
در تمام هفته
در تمام ماه
در فضای خانه کوچه راه
در هوا زمین درخت سبزه آب
در خطوط درهم کتاب
در دیار نیلگون خواب
ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام
ای نوازش تو بهترین امید زیستن
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
در بنفشه زار چشم تو
برگهای زرد و نیلی و بنفش
عطرهای سبز و آبی و کبود
نغمه های ناشنیده ساز می کنند
بهتر از تمام نغمه ها و سازها
روی مخمل لطیف گونه هات
غنچه های رنگ رنگ ناز
برگهای تازه تازه باز می کنند
بهتر از تمام رنگ ها و رازها
خوب خوب نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب میکنم
بهترین بهترین من
می گرایم به سکوت و به تو می پیوندم
بادبان ها به سوی باغ سحر می بندم
من به دریاهای چشم تو رفتم از دست
مگر امواج به گلبرگ کران آرندم
صدف کوچک دل را به جنون های نگاه
از دو دریای عمیق ابدی آکندم
گل امواج غریبم که بر این پهنه ی دور
به سعادت های غربت خود خرسندم
آن گیاهم که شبی روید و پژمرده شود
حسرت باغ سحر، یخ زده در آوندم
شبنمی را مانم در سحر جنگل سبز
نورها سردی اندوه نمی پرسندم
همچو فواره ای افراشته، از گریانی
پیکرم ساقه ی اشک است، ولی می خندم

سر هر سينه سري تكيه كند وقت وداع
سر ما وقت وداع تكيه به ديوار دل است
آنكه يارب ياربي گفت و نگرديدش ندا
ما بديديم آن ندا در عمق ديوار دل است
***
وقتي از هنرمندي معلول و يا شايستهتر آنكه بگويم هنرمندي كه در وضع جسمي نرمالي قرار ندارد ميخواهم متني را به يادگار بنويسد با قلم زيبايش اين بيت را بر صفحه كاغذ مينگارد. شخصيتي كه حيف است عبارت معلول را براي او به كار بريم چرا كه نه فقط ناتوان نيست بلكه به جرأت ميتوان گفت از بسياري از افراد سالم خلاقتر و تواناتر است.
مريم شهرياري سال 1355 در شهر زاهدان متولد شد. او كه پس از گرفتن مدرك كارداني رشته كامپيوتر، اينك دانشجوي ترم پنجم رشته مديريت دولتي در مقطع كارشناسي و كارمند استانداري است، در اوان كودكي بر اثر تصادف رانندگي دو دست خود را از دست داد و اكنون با داشتن سه خواهر و چهار برادر در كنار خانواده خود در كرمان زندگي ميكند. پدرش بازنشسته اداره راه و مادرش خانهدار است. آنچه كه ما را به گفتوگو با اين فرد راغب كرد، روحيه بالاي وي و نشاط و سرزندگي او در انجام امور زندگياش است.
سلام به همه
این اواخر رفته بودم تبریز تا مدرکمو از دانشگاه بگیرم ، خیلی وقته که مونده بود و نرفته بودم سراغش.
از قضا زد و دختر صاحب خونه قبلیمو که 3 سال تو خونشون مستأجر بودم و دیدم.
به رسم ادب وایستادم و یه سلاملیک خیلی ساده و گذرا باهاش کردم که محتواش شامل احوال پرسی مختصر از خودشو خونوادش می شد.
تو همین حیث و پیث یکی از سگای وحشی دانشگاه بنام آقای حراست ، مثل گرگی که 1 ماهه هیچی نخورده بهمون حمله کرد.
گیر داد به ما ، منم که دانشجو نبودم ، کارت شناسایی بهش ندادم و کارمون به دعوا کشید که چرا دارین صحبت می کنین !!!!
خلاصه قضیه تو دفتر حراست فیصله پیدا کرد ولی یه لحظه فکر کردم مدرکمو از دانشگاهی گرفتم که همه مسئولاش برادرزاده طالبانن !!!!!!
مونده بودم که خدایا امضای طالبان زیر مدرکمه یا امضای یه انسان با شعور ؟!!
دلم به حال خیلیا حتی خود حراستیا سوخت.
کجای دنیا احوال پرسی و سلاملیک با آشنا جرمه؟
حالا یه سری جملات آقای خمینی و نوشتم که راجع به دانشگاهه.
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

حمید مصدق خرداد 1343
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

جواب زیبای فروغ فرخزاد به حمید مصدق
من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت . . .
مطالبی که در ذیل آمده است برخی از ماده های قانون مجازات اسلامی هستند.
برخی از آنها در شأنی نبود که در این بلاگ نوشته شود ولی به ناچار نوشته شد تا ذهن خوانندگان جواب سئوالات احتمالی را خود دهد.
سئوالاتی که درمورد اسلام و مقایسه آن پیش می آید.
برای اطلاع بیشتر بر دیگر مواد قانون مجازات اسلامی ، به دوره ی چاپ شده پنج جلدی آن ، جمعا در 1944 صفحه شامل دو جلد مربوط به حدود ، دو جلد مربوط به دیات و یک جاد مربوط به تعزیرات حکومتی و مواد مخدر که زیر نظر اداره کل قوانین و مقررات ریاست جمهوری به چاپ رسیده است مراجعه کنید.
" به ما گفته می شود که اگر اروپائیان به اینجا رسیده اند برای این است که بی سر و صدا قانون های اسلام را گرفته و به آنها عمل کرده اند ، و اگر بقیه دنیا هم این قانون ها را عملی می کردند به همین جا میرسیدند. ولی آیا اروپای امروز را می توان جزو ملل متمدنه به شمار آورد؟
اروپایی که جز زندگی ننگین و بیدادگری ها و آدم کشی هایی که اسلام از آن بیزار است مرامی ندارد کجا و اسلام که کانون عدالت و دادکستری است کجا؟
اروپا به کجا رسیده است تا ما قانون او را با قانون خرد تطبیق کنیم؟
اگر تنها یکسال در اروپا به قانون قصاص و دیه و حدود اسلامی عمل بشود ، خواهید دید که تخم همه بیدادگری ها و دزدی ها و بی عفتی های خانمانسوز از کشورهای آن بر چیده خواهد شد. "
( امام خمینی – کشف الاسرار – صفحه 274 )


خداوندا...
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشدی از قصه خلقت
از اینجا از آنجا بودنت !
خداوندا... !
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر به تن داری
برای لقمه ی نانی
غرورت را به زیر پای نامردان فرو ریزی
زمین و آسمان را کفر می گویی...نمی گویی؟
خداوندا...
اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده و دل خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی...نمی گویی؟
خداوندا...
اگر در ظهر گرماگیر تابستان
تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری
لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر کاخ های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی...نمی گویی؟
خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را...!
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمی کردی
یکی را همچون من بدبخت
یکی را بی دلیل آقا نمی کردی
جهانی را چنین غوغا نمی کردی
دگر فریادها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر آهم نمی گیرد
دگر این سازها شادم نمی سازد
دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد
دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد
نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید
نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نامرادی های دل باشد
خدایا گنبد صیاد یعنی چه؟
فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه؟
اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟
به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد
که با آوای دل خواهم کشم فریاد و بر گویم
خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست؟!
شما ای مولیانی که می گویید خدا هست و برای او صفت های توانا هم روا دارید!
بگویید تا بفهمم
چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید
چرا او این چنین کور و کر و لال است؟
و شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی
و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفت ها را
چرا در پرده می گویم
خدا هرگز نمی باشد
من امشب ناله ی نی را خدا دانم
من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هیچ است
خدا پوچ است
خدا جسمی است بی معنی
خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین است
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره می پاشد
و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم
من اما در سکوت خلوت آهسته می گریم
اگر حق است زدم زیر خدایی...!!!
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا...
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه !!!
چرا من رو سیه باشم؟
چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
خداوندا...
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران کاخ ها ساختند
خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم می گیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد
نگاه شهوت انگیز پسر بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا می لغزد
پس ... قولت ؟!!!
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم...!
خيلي سخته که بغض داشته باشي ،
اما نخواي کسي بفهمه ...
خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...
خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...
خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ،
جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...
خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ،
بعد بفهمي دوست نداره ...
خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ،
اما اون بگه : ديگه نمي خوامت ...
خيلي سخته غرورت رو واسه يه نفربشکني بعد بفهمي
دوستت نداره
خيلي سخته
دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني
خيلي سخته
گريه کني ولي بهونه نداشته باشي
خيلي سخته


